ژاله تا پایان عمر ٨٦ ساله اش دور از ایران زندگی کرد. البته پس از انقلاب از شوروی به ایران آمد و پس از برهه ای کوتاه به لندن رفت و در انگلستان ماندگار شد.
اشعار و قطعات زیادی دیده ام که آوازه اشان از آوازه خالق اثر فراتر رفته است.از جمله شعر انتخابی برای این پست!
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
ليک هرگز نپسنديم به خويش
که چو يک شکلک بی جان، شب و روز
بی خبر از همه ، خندان باشيم
بی غمی عيب بزرگی ست
که دور از ما باد!
زندگی صحنۀ يکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمۀ خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد...
اي صميمي!
ديگر زندگي را نمي توان
در فرو مردن يك برگ
یا شكفتن يك گل
يا پريدن يك پرنده ديد
ما در حجم كوچك خود رسوب مي كنيم
آيا شود كه باز درختان جواني را
در راستاي خيابان
پرورش دهيم
و صندوق هاي زرد پست
سنگين
ز غمنامه هاي زمانه نباشند ؟
شهید فدائی خلق خسرو گلسرخی
حکایت آدمی هر چه باشد حکایت خندیدن به وسعت دل نیست.دائما مرثیه ای هست که بنویسی یا غریو دردی که دلت را بچلاند در مشتش...
جز بازگشت به چه می انجامد
راهی که پیموده ام ؟
کجاست بار انداز این تلاش به جان خریده به نقد تمامت عمر؟
کدام است دست آورد این همه راه؟
با این میله های بی رحمی که فراگرد تنهائی جانم بالا رفته،با اشک غمی گرده شکن در چشم به درازای راهی که پیش رو دارم نگاه می کنم.راستی چقدر دیگر مانده؟
نمی دانم!
واصلا چه فرقی می کند که بدانم یا ندانم:
یکی پشه بر کوه بنشست و خاست
برآن که چه افزود ازآن که چه کاست؟
عباس عزیز ،
تو کی هستی؟ تو چرا عباس هستی؟ دیری ست علامت سؤال شده ای ، رازشده ای، اعتراض شده ای، همه مي پرسند که اين"عباس عزيز" کيست .
نظرنویس های من، بیشترشان، نمی دانند که این عباس، در ابتدای تاسیس این وبلاگ، معروفی بود، و کم کم " همسایه " ای برای حرف های من شد. و یا اصلا سایه ای برای حرف : سنگی که می شنود، و صبوری می کند . این عباس حالا دیگر برای خودش حضرتی شده است . حضرت ؟
راستی تو چه عباسی هستی؟
یادم افتاد که زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگرۀ نظامی، به رم رفته بودیم . بهار ۱۳۵۴ بود. بعد ازاتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها ویا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب . ویا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین .
در بازگشت به تهران ، چند روزبعد مصاحبه مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامۀ "رستاخیز" ، حکایت از سفری پرملال، پراز تحمل و تلخی :
"...روزها در کوچه های رم، فریاد می زدم : آیدا ی من کجاست ... و هرروز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاری اش از گورستان پشتِ رودخانه می آمد، از جلوی ما می گذشت و بهم صبح بخیر می گفتیم ...
آن روز که لوئیجی با گاری خالی به گورستان می رفت (ویا بر می گشت؟)، از جلوی ما گذشت، چیزی بهم نگفتیم... من تمام روز را سراسیمه در کوچه ها دویدم و فریاد زدم: آیدا ی من کجاست؟ و می گریستم ..." (به نقل از حافظه)
فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم : احمد، ما که هرروز باهم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هرروز باگاری خالی به گورستان می رفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم !
گفت : آره ، لابد لوئیجی پیراندلو بوده !
یدالله رویایی به عباس معروفی!
فردا تمام را سخن از او بود.
گفتند:
بر زمينهی تاريک آسمان
تنها
سياهي شنلاش نقش بسته است...