در گوش من فسانه دلدادگي مخوان !
ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه !
ديرست ،گاليا،به ره افتاد کاروان
عشق من وتو ؟ ..آه
اين هم حکايتي است
اما در اين زمانه که درمانده هر کسي
از بهر نان شب
ديگر براي عشق و حکايت مجال نيست
دير است، گاليا !
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هر چيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان
هنگامه رهايي لبها و دستهاست
عصيان زندگي است
در روي من نخند !
شيريني نگاه تو بر من حرام باد !
بر من حرام باد ار اين پس شراب و عشق !
بر من حرام باد تپشهاي قلب شاد !
ياران من به بند :
در دخمه هاي تيره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعيد گاه خارک
در هر کنار و گوشه اين دوزخ سياه
زود است ،گاليا !
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان !
اکنون ز من ترانه شوريدگي مخواه !
زود است گاليا! نرسيدست کاروان ..
روزي که بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پرده تاريک شب شکافت
روزي که آفتاب
از هر دريچه تافت
روزي که گونه و لب ياران همنبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته بازيافت
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوي ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوي بهارهاي دل انگيز گل فشان
سوي تو
عشق من !
هوشنگ ابتهاج
بي مرغ آشيانه چه خاليست
خالي تر آشيانه مرغي
کز جفت خود جداست
آه ... اي كبوتران سپيد شكسته بال
اينك به آشيانه ديرين خوش آمديد
اما دلم به غارت رفته ست
با آن كبوتران كه پريدند
با آن كبوتران كه دريغا
هرگز به خانه بازنگشتند...
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا میباردت از آسمان بر سر
در ماتمسرای خویش را بر هیچکس مگشا
که مهمانی به غیر از مرگ را بر در نخواهی دید
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
زمین گرم است از باران بیپایان خون امروز
ولی دلهای خونین جامگان در سینهها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه این در
که قلب آهنین حلقه هم آکنده از درد است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا میباردت از آسمان بر سر
نگاه خیره را از سنگفرش کوچهها بردار
که اکنون برق خون میتابد از آیینه خورشید
دوچشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه میدوزی
تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید
نخـواهی دید
نخـواهی دید...